تبليغاتX
دختری که پشت گندمزار گم شد!

خیلی خستم.....نمی تونم از اول شروع کنم...چرا اینقدر تنها موندم؟...چراظاهرااینقدرخوشبختم؟چراهیچ کس به فکرم نیست؟یعنی کلا زندگیم از اولش اشتباه بوده...کلا باید یک  ادم دیگه می بودم....چرا مجبورم به این چیزافکرکنم؟کی منو مجبور کرد؟

نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1390  توسط من  | 


ازهمه میترسم...از همه چیز میترسم...از تنهایی میترسم...

نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1390  توسط من  | 


نه دل ماندن دارم و...نه پای رفتن....

نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1390  توسط من  | 


 

سیب ... !

تو به من خندیدی

و نمیدانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم .

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غصب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام ، آرام

خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم ...

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا ،

باغچه ما سیب نداشت ... !

نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389  توسط من  | 


           

 

من همان دختری هستم که یک روزپشت گندمزار

گم شد...

میدیدمت که سنجاقک های مرداب روی شانه هایت می  نشستند.

و تو غرق تماشا...

گندمزار را فراموش می کردی!

 

 

نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389  توسط من  | 


دیروزپربود ازسیل لبخندهاو....
نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389  توسط من  | 


             

             

 

نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389  توسط من  | 


 

به نسیم می گویم وقتی آرام تو را در آغوش کشید

تنهااز دلتنگی بی پایانم

برایت بگوید..

 

نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388  توسط من  | 



اگه دوست داری با من ببین
یا بذار باهات ببینم
با من بگو ، یا بذار با تو بگم
سلامامونو ، عشقامونو ، دردامونو ، تنهاییامونو ...

                                                                                   حسین پناهی

نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388  توسط من  | 


                 

مادرم را می شناسی..!

چشمهایش غمناکترین ترانه ها را زمزمه می کنند... 

نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388  توسط من  |